آیا ما شبیه والدین مان رفتار می کنیم؟

آیا ما شبیه والدین مان رفتار می کنیم؟

آیا ما شبیه والدین مان رفتار می کنیم؟

برای شما هم این سوال پیش می آید که آیا ما شبیه والدین مان رفتار می کنیم؟

برخی مراجعان در جلسات مشاوره می گویند اصلا دوست ندارم شبیه والدینم بشوم! اما در ادامه جلسه متوجه می شوند برعکس انتظاری که داشتند شبیه والدین خود شده اند! چرا؟

برای پاسخ به این سوال باید بررسی کرد که اکنون تا چه حد از نسخه ای پیروی می کنیم که در گذشته برای ما نوشته شده است؟

ما مجموعه‌ای پیچیده از درس‌های آشکار و نامرئی را از والدین خود به ارث می‌بریم که زندگی ما را به هر شکلی که ممکن است انتظارش را نداشته باشیم، تحت تأثیر قرار می دهد.

زیرا در ابتدا ما به عنوان کودک، محیط اولیه خود را درونی می کنیم، و وقتی بزرگ می شویم، اغلب ما هنوز خود را کاملا متمایز و جدا نکردیم(که حتی ازدواج هم می کنیم!)

شاید در ابتدا چاره ای هم جز درونی کردن آموزشهای والدینی و محیط اولیه نداشتیم و در اختیار ما هم نبوده.

زیرا والدین مراقبان و معلمان اصلی ما هستند. و اصولا در آن دوران، والدین، معلمان و همسالان و حتی اگر پرستار یا مراقبی داشتیم بیشتر اثر را روی ما گذاشته اند

سالهای اول زندگی

بخش اعظم این اتفاق از بدو تولد تا حدود هفت سالگی که در مراحل اولیه رشد خود هستیم اتفاق می افتد.

آن‌ها ما را راهنمایی می‌کنند تا با نگاهی که آنها به جهان دارند، انتخاب کنیم.(گرفتاری ما از اینجا شروع میشه!)

که معمولا باعث می شود دیدگاه آنها را به عنوان دیدگاه خودمان تجربه کنیم.

اما چه آن بخشی که مراقبت فیزیکی و تغذیه ای بوده، یعنی نوزادی و چه آن بخشی که تربیتی، فرهنگی، آموزشی و ارزشی است یعنی سن بالاتر، اینکه چطور از آن عبور کرده باشیم جای سوال است.

اینجاست که می گوییم زندگی ما مجموعه از درسهای آشکار و نهانی است که در وجود ما نهادینه شده است.

مثالهایی از تاثیر آموزشها و باورهای اولیه

به عنوان مثال، ممکن است نسبت به خود، تند و انتقادی باشیم ، چون مرتب والدین ما از خودمان و دیگران ایراد می گرفتند یا در روابط خود مشکوک یا بی اعتماد شده ایم

چون مثلا به ما گفته شده:

“پسر/دختر! ما ساده ایم بیرون آدمها گرگند!”

خب این یعنی چه؟ یعنی فقط ترسانده شدیم؟ راهکاری برای روبرو شدن داده نشد؟ نـه

“تو خانم باش! تو سکوت کن!” یعنی اگر حقم را هم خوردند یا ظلم کردند، ساکت باشم؟ چون خودشان چنین بودند.

(خواننده اگر رمانهایی مثل بامداد خمار را خوانده باشد متوجه تاثیر صداهای درونی والدینی در شیوه های زندگی قدیم می شود)

“زیاد بخندی بعدش اتفاق بدی می افته! “ الان باعث شده از شادی کردن احساس گناه کنیم یا اصلا احساسات را بروز ندیم

پیامها به شکلی با زبان یـا رفتار به ما منتقل شده و کار خودش را کرده.

اینجاست که روبکرد طرحواره درمانی به کمک می آید.

و تا زمانی که نفهمیم که چه دروغهایی به ما گفتند از بند طرحواره خلاص نمی شویم!

به این ترتیب ما ممکن است در زندگی خود، به ویژه در نزدیکترین روابطمان، نگرانی ها، ناامنی ها، ناامیدی ها از والدینمان را به نمایش بگذاریم.

که گاهی می تواند منجر به یک اتفاق تلخ شود:

این پیامها می تواند ما را به سمتی سوق دهد که به جای زندگی کردن و لذت از آن، فقط زنده بمانیم!

شکافی که همه ما بین آنچه واقعا هستیم و “صداهای” تکرار شده گذشته مان احساس می کنیم، می تواند باعث شود حتی رفتارها و کلامی را در روابط خود ابراز کنیم که اصلاً منظورمان نیست.

چیزی که در این لحظات متوجه نمی شویم این است که بسیاری از مشکلاتی که اکنون در سطح عاطفی و هیجانی تجربه می کنیم بر اساس تجربه های دوران کودکی ما است.

که به سه طریق آشکار می شود:

تکرار الگوها

اولین مورد با تکرار مستقیم شیوه زندگی والدینمان اتفاق می افتد اگر آن‌ها کنترل‌کننده، عصبی، عجول یا بی اعتماد ممکن است به خوبی این ویژگی‌ها را داشته باشیم و در زندگی خود نشان دهیم.

دومین روشی که ما تأثیر والدین خود را نشان می‌دهیم، واکنش به ویژگی‌های آن‌ها (یا بهتر بگوییم واکنش بیش از حد) است.

شاید ما مادرمان را عصبی و کنترل گر دیدیم، بنابراین با بی پروایی یا حساسیت زیاد نسبت به کنترل گری و دخالت واکنش نشان می دهیم.

و کوچکترین نشانه ای از کنترل گری ما را شدیداً بهم می ریزد و دچار هیجانهایی مثل ترس می شویم.

شاید احساس می‌کردیم پدرمان طرد کننده و سرد بوده است. بنابراین تلاش کردیم فعالانه به دنبال جلب توجه و تأیید مردم باشیم.

بازآفزینی

سومین روشی که ما تأثیر والدین خود را نشان می دهیم، بازآفرینی جو عاطفی محیط اولیه است.

که اغلب به طور ناخودآگاه انجام می شود.

پیدا کردن رد پای آن می تواند کمی سخت باشد.

اما ممکن است رفتارهایی داشته باشیم که سناریوهای قدیمی و آشنا را به نمایش بگذارند.

به عنوان مثال، ممکن است شریک زندگی خود را تحریک کنیم تا با ما به شیوه ای رفتار کند که والدین ما انجام می دادند یا چیزهایی را بگوید که والدین به ما می گفتند.

مراجعی می گفت پدرم سخت گیر و سرد بود و همیشه به من می گفت تو من را ناامید می کنی!

من سکوت می کردم و تو لاک خودم فرو می رفتم و مدتها در اتاقم می نشستم و به گوشه ای از اتاق زل می زدم.

الان این فرد ازدواج کرده و هر وقت همسرش با او مخالفت می کند یا رفتارش را تایید نمی کند و بحثی پیش می آید ، او سرد می شود، سکوت می کند و روی تخت دراز می کشد و یا بیرون از خانه در خلوتی می نشیند و به دور دست زل می زند.

و از همه بدتر او هم با سکوت همسرش را تنبیه می کند و از آینده ای سرد حرف می زند.

در آن محیط قبلی از ناامیدی پدر ، ناامید میشد اینجا هم همسرش را ناامید می کند. 

در محیط قبلی سرد و ساکت میشد اینجا هم سرد و ساکت می شود.

و به این طریق بازآفرینی اتفاق می افتد و بسیاری وقتها ربط این اتفاقها را نمی دانیم. امیدوارم با این توضیحات مختصر و ساده شده توانسته باشم پاسخی بدهم به کسانی که با کمال ناباوری متوجه می شوند دوست نداشتند شبیه والدین یا رفتارهای آنها بشوند اما شده اند.

 

 

 

 

Leave a Reply

Your email address will not be published.Required fields are marked *

17 − 7 =

Instagram
Call Now Button